• عروس «خودم می‌دونم»

    عروس «خودم می‌دونم»

    هرگاه مادری به دختر بی‌هنر و سبکسر خود نصیحت کند که بیا و چیزی یاد بگیر و دختر خیره‌سری کند و بگوید: «بلدم اینها که چیزی نیست» مادر می‌گوید: «عروس خودم می‌دونم! بی‌خشت خومی هم بیذار روش».

    دختری تازه شوهر کرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس که بازیگوش و لجباز بود توی خانه باباش و زیر دست مادرش هیچ کمالی یاد نگرفته بود. یک روز شوهرش گفت: «امشب یک دمپخت عدس و کلم بپز» دخترک که بلد نبود چه بایدش کرد رفت پیش پیرزن همسایه و گفت: «می‌خوام دمپخت عدس کلم بار کنم چه کارش کنم؟» پیره‌زن گفت: «ننه‌جون! اول برنجش را خوب پاک کن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم می‌دونم» بعد گفت: «پوست کلم را بیگیر و عدسشم ریگ شور کن» هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که باز گفت: «خودم می‌دونم» پیرزن حوصله کرد و گفت:

    دنباله ی نوشته »

     
     
  • بیله دیگ بیله چغندر

    می‌گویند یک نفر کاشی و یک نفر اصفهانی همسفر بودند. در بین راه مرد اصفهانی به رفیق کاشی گفت: «امسال در اصفهان چغندرکاری خیلی خوب بود. پدرم که چغندر کاشته بود آنقدر خوب شده بود که یک قافله، یک شب و یک روز طول می‌کشید تا از کنار یکی از آنها رد بشود.

    برای کندن هرکدام هم چهارصد نفر بیل به دست دور یکیش را می‌کندند تا آن را از زمین بیرون بیاورند اما هیچکدام همدیگر را نمی‌دیدند».

    دنباله ی نوشته »