عروس «خودم می‌دونم»

عروس «خودم می‌دونم»

هرگاه مادری به دختر بی‌هنر و سبکسر خود نصیحت کند که بیا و چیزی یاد بگیر و دختر خیره‌سری کند و بگوید: «بلدم اینها که چیزی نیست» مادر می‌گوید: «عروس خودم می‌دونم! بی‌خشت خومی هم بیذار روش».

دختری تازه شوهر کرده بود و سر خانه بخت رفته بود اما بس که بازیگوش و لجباز بود توی خانه باباش و زیر دست مادرش هیچ کمالی یاد نگرفته بود. یک روز شوهرش گفت: «امشب یک دمپخت عدس و کلم بپز» دخترک که بلد نبود چه بایدش کرد رفت پیش پیرزن همسایه و گفت: «می‌خوام دمپخت عدس کلم بار کنم چه کارش کنم؟» پیره‌زن گفت: «ننه‌جون! اول برنجش را خوب پاک کن و چند تا آب بشور». دختر گفت: «خودم می‌دونم» بعد گفت: «پوست کلم را بیگیر و عدسشم ریگ شور کن» هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که باز گفت: «خودم می‌دونم» پیرزن حوصله کرد و گفت:

دنباله ی نوشته »